تبليغاتX
حیاط خلوت


رسمست هر که داغٍ جوان دید، دوستان

رافت  برند حالتٍ ان داغ دیده را

یک دوست زیر بازوی او گبرد از وفا

وان یک زچهره پاک کند اشک دیده را

ان دیگری بر او بفشاند گلاب و شهد

تا تقویت کند دل محنت چشیده را

یک جمع دعوت ، به گل و بوستان کنند

تا بر کًنندش از دل، خارٍ خلیده را

جمعٍ دگر برای تسلای او دهند

شرحٍ سیاه کاری چرخ خمیده را

القصه هر کسی به طریقی ز روی مهر

تسکین دهند مصیبتٍ بر وی رسیده را

ایا که داد تسلیت خاطر حسین ؟

چون دید نعش اکبر در خون تپیده را

ایا که غم گساری و اندوه بًری نمود؟

لیلایٍ داغ دیده زحمت کشیده را

بعد از پسر، دلٍ پدر اماجٍ تیر شد

اتش زدند لانه مرغٍ پریده را

.................................................................................... 

سرگشته بانوان وسط اتش خیام

چون در میان اب نقوش ستاره ها

اطفال خردسال ز اطراف خیمه ها

هر سو دوان چو از دلٍ اتش، شراره ها

غیر از جگر که دست رسٍ اشقیا نبود

چیزی نماند دربر ایشان زپاره ها

انگشت رفت، در سر انگشتری به باد

شد گوش ها دریده پی گوشواره ها

سبط شهی که نامٍ او همایون او بًرند

هر صبح و ظهر و شام فراز مناره ها

در خاک و خون فتاده و تازند بر تنش

با نعل ها که ناله برآرد زخاره ها


نگاهی به تقویم انداختم. 27/9/88 دیدم. نوشته شده بود: 1 محرم

دلم گرفت.

پارسال با اقا یه عهدی بسته بودم که اگه همونی شدم که قول دادم ، اجازه بده دوباره تو هیئتش خدمت کنم.

 قصدم این بود که: وقتی نمونده

شاید باشند بعضی ها مثل من یه قولایی داده باشند یا نظر داشته باشند و تو این چند ماهه زیر قولا زده باشند و یااینکه خودشونو برای ادای نظر اماده نکرده باشند.

خب چرا همه کارا دقیقه 90 ؟؟؟/ یه ماهی وقت داریم.

ماه رمضون که گذشت. این یکیو از دست ندیم.


واجب دیدم توضیح بدم بنده دقیقا تا ۲۵دی از دنیای مجازی همه رقمه خداحافظی می کنم. اما چه شد که این شد:

یه شیر پاک خورده ای یه چیزی انداخت تو کله من.قضیه ان چنان برام مهم نبود به خاطر همین هم زیاد   به نتیجه رسیدنش مهم نبود.اما وقتی همین دیروز تا یه قدمیش بودم ولی خیلی ساده موضوع منتفی شد و پشت بندش را به راه مشکل پیش اومد...فهمیدم که چه قدربی ان که خودم بدونم موضوع برام مهمه و چه قدر سهل و ساده می شه که نشه

 وقتی نشد که بشه این قدر روم تاثیر منفی گذاشت که.........

خلاصه اینکه اصلا حوصله ندارم.چند روزی هم بود که دلم گرفته بود. این دو تا موضوع دست به دست هم داد تا بالاخره یکی دو قطره اشکی هم بریزیم.

 

 

مکتوب شده در جمعه 1388/08/29ساعت 0:0 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

چون نیشم به خنده وازه

چون گلوم

پراوازه

فکرشم نمی کنی

چه رنجی می برم

بعد این همه سال

که دردمو پنهان کردم

 

چون نیشم به خنده وازه

زاری جونمو

نمی شنوی

چون پاهام تو رقص چالاکه

نمی دونی که

حسابم بازندگی

پاکه

....................................................

یحتمل تا ۲۵دی ماه فقط یک بار دیگر حیاط خلوتم اپ می شود.

به کسی سر نمی زنم اما به من سر بزنید.

چه کینم.. یکی یک دانه بودنمان بر امردادی بودنمان مزید بر علت شده.

............................................................

غزال...اسمانی...شکوفه...خورشید...امید...امین...نیما...ساناز...هومر ...

نگین ...نازنین و کل اجمعین حلقه وبی های رادیو خاصه گروه ازاد

و همه و همه دوستانمان

چه انهایی که کامنت می ذاشتند و چه انهایی که بی کامنت گذاشتن و

نامحسوس سر زدن بسی خرسندمان کردند،  اگر فراموشم کنید.. الهی که(....) امین

با کامنتاتون می فهمم که فراموشم نکردید.

اگر به هدفی که دوسه هفته ای است در سرمان افتاده رسیدیم که خب..

ولی اگه نشه نمی دونم رمق دارم سری به دنیای مجازی بزنم یانه.

پس نیازمند و محتاج دعای شبانه روزیتان هستیم در حد لالیگا.

حــــدیثـــه

( عضو فعال و داوطلبانه جمع اوری دعا به صورت همه جوره)

(ببخشید اگر اسم کسی از قلم افتاداااا)

راستی...بچه ها چرا اینقدر نظر سنجی های من خالیه. یه تغیراتی دادم.اگه

خواستید بخش نظرسنجی ها و کامنتها رو بترکونید.

 

 

مکتوب شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 19:40 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

            " به نظرتون عکاس خوبی می شم "

بی تعارف بگیداااا

مکتوب شده در شنبه 1388/08/16ساعت 15:15 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

" کمتر از اهو که نیستم  می شه ضامنم بشی "

میلاد باسعادت هشتمین اختر اسمان ولایت

امام رضا علیه السلام

بر همگی مبارک

 

ما را هم در این روز فراموش نکنید

مکتوب شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 15:55 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

آن کس که بداند و نداند که بداند                   بیدار نمایش که بس خفته نماند

آن کس که بداند و بداند که بداند                   اسب طرب از گفته گردون مجهاند

آن کس که نداند و بداند که نداند                   هم خویشتن از ننگ جهالت برهاند

آن کس که نداند و نداند که نداند                   در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

مکتوب شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 20:24 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

با سلام به تمامی خوانندگان حیاط خلوت:

بنده خوشبختانه یا متاسفانه یواش یواش دارم به جرگه بانوان شاغل می پیوندم.(اگر خدا بخواهد...آمین)

از طرفی تا دلتان بخواهد جوگیر شده ایم و کلی واحد درسی برداشته ایم و یکی تو سر خودمان می زنیم و یکی بر سر این واحد های بی تقصیر.

خب ...

از در کنار هم گذاشتن دو مطلب بالایی این نتیجه حاصل می شود که زین پس من هفته ای یک بار سری اینجا ها بزنم هنر کرده ام.

عرض دیگری نیست جز اینکه :

۱- دوستان بر من خرده نگیرید چرا سر نمی زنم

۲- اگر دست و بالتان خالی است برایم بدعایید تا در کارم موفق باشم.

۳- یک سری از دوستان می داندد کارم چیست...بنده هم اضافه کنم بله همان است.

فعلا....................................

 

مکتوب شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 18:44 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

 

اگر اشتباه نکنم برنامه محبوب همه یعنی روشنا دیروز یک سالش تموم شد.

تصور کنید بزی ... جون ببا جون

روشنا تولدت مبارک

مکتوب شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 18:35 به قلم افسو نگر مر د ا د|

خواستی بخون.... نخواستی هم ................

هفته دفاع مقدش شد( البته مجدد)

هر کسی در حد توان و هر ارگانی که در حد وظیفه و مسئولیتش بود دست به یه کارهایی زدند.

مثلا تو این ایام راه به راه چپیه فروخته شد. سیاه و سفید. من سیاهشو دوست دارم.

تو این روزها به سراغ خیلی ها رفته شد. خیلی هایی که شاید یه روزی از سال رسیده باشه و محتاج نون شب بودند اما یه کی نگفت خرت به چند.

خیلی از کمد ها وکشوها یه گردگیری حسابی شدن.اخه یعد از عمری که صاحبخونه دربه در دنبال البوم عکس جبهش میگشت بالاخره اونا رو لا به لای یه عالم خرت و پرت دیگه تو یه کشو یا کمد زوار در رفته و یه من خاک نشسته پیدا کرد.

یه سری ها نشستند و جلسه گذاشتند و دنبال ردپای این دفاع مقدس تو هر سوراخ و سمبه ای گشتند.از تئاتر و نمایش نامه دفاع مقدس بگیر تا کتاب و درس و موزه و همایش شعر و چیو چیو که الله اعلم این جلسات فرمالیته بود یا نتیجه ای هم در بردارد.

یه سری پیرمرد و پیرزن که همون جوون های 20 ساله پیش هستند عجیب یاد خاطرات و رفقاشون می افتند و همچنین هوس پیدا کردن دو تا گوش شنوا برای شنیدن این خاطرات بعضا تکراری به سرشون می زنه.ولی یه وقتایی هم از دستشون در می ره و یه سری خاطرات جدید رو می کنند.

حال و هوای بر و بچه های صدا و سیما دیدنیه.یکی داره فیلم و نوارهای کاملا از بین رفته رو به ضرب و زور تکنولوژی اماده پخش می کنه. یه گزارشگر با حفظ سمت، شغل منشیگری هم داره. اخه از صبح تاشب پای تلفنه تا با فلان فرمانده و سردار و سرتیپ و ... وقته مصاحبه بگیره.

وای. بچه مدرسه ای ها رو که نگو. مخ مدیر مدرسه رو کار می گیرند که میشه بعد از مدرسه یه ساعت بیشتر بمونیم( اخه یا تمرین سرود دارن یا تئاتر یا شاید هم می خوان مدرسه رو تزئین کنند.)

خلاصه جامعه یه حال و هوایی پیدا می کنه. مثل همه هفته های مناسبتی دیگه اما

( می خواستم کلی چیز میز بنویسم. اما امیدوارم با مقایسه متن زیر با متن بالایی حرفهمم رو بفهمید)

یه روز تو مطب دکتر کنار دستم یه زن و شوهری نشسته بودند. زنه چادری بود اما مرده.سینش خس خس داشت. یک چشمش بعد از کلی عمل جراحی به نتیجه ای نرسیده بود و دکترا تخلیش کرده بودند و تازه برای اون یکی چشش اومده بود دکتر.یه عینک ته اسکانی داشت و در نهایت متاسفاته شیمیایی اعصاب و روان بود. بماند که زنش از دست کتک هایی که می خورد خیلی دل شکسته بود. گفتم دل شکسته اخه شوهرشو دوست داشت. می گفت وقتی منو می زنه متوجه نیست.دست خودش نیست. اصلا یادش نمی یاد. حالا خودم هیچی بچه ها رونزنه.می گفت فقط به خاطر سه تا بچشه که هنوز مونده.در عین صحبت ما یه دختر با یه پوشش ناجور وارد شدان قدر ناجور که منه دختر عقم گرفت. سرمو برگردونم تا باز با اون زنه صحبت کنم دیدم یه لایه اشک نازک رو چشش حلقه بسته.یه نگاه به شوهر درب و داغونش کرد.می دونید چی گفت: فقط گفت شوهر من برای راحتی این رفته... خدا رو شکر.من راضیم

( می بخشید. دیگه حال تایپیدن ندارم.) اما

من دفاع مقدسو لمس کردم

مکتوب شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 22:37 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

مقدمه :

قرار ما اخر هفته ها که وصل می شه به اول هفته ها

مکان: تهران... شبکه رادیویی جوان...  موج fm  ردیف 10/88 مگاهرتز

زمان: 00:00 الی 02:00 بامداد

مدعوین: خلاصه اش می شود تمام پرسونل گروه ورزش و تفریحات رادیو جوان خاصه برنامه روشنا

و همراهان همیشه در صحنه حیاط خلوت  

صورت جلسه:

بررسی کیفیت برنامه بشولنده روشنا به سنه 1387 و سنه 1388 به روایت جوونی که یه شب تا صبح قاچاقی بیدار مونده ! ! ( یه شب تا صبح که چه عرض کنم. بازم نشد اونیکه دلم میخواست)

زمان شروع برنامه :

به سنه 1387 این برنامه راس ساعت 00:00 شروع می شد اما به سنه 1388 بعد از شنیدن سه حالت می توانید نیوشنده برنامه باشید:

1) شنیدن ادامه نمایش جوان

2) شنیدن گفته های حکیمانه گوینده با اعتماد به نفس پخش

3) شنیدن  7- 8 تایی اهنگ های در خواست نشده و حوصله سر بر

زمان خاتمه برنامه:

پیشترحتی گاهی اوقات پیچ رادیو را ساعت 02:05 دقیقه بامداد خاموش می کردیم و این یعنی" ای جان ... لا لا " اما الان بیشتر برنامه ساعت 01:45 دقیقه پایان یافته اما چون هنوز این شکلی هستیم و پیش خودمون می گیم: نه... شوخی کردند... الان بر می گردند،  رادیو همچنان برای خودش روشنه.

موضوعات برنامه: بدون شرح

پاییز... کارنامه ... عدالت ... فردا ... خط ... پنجره ... صندلی ... جاده ... ساعت ... رایانه ... نامه ... زمین خوردن ... پیشرفت و........

ترانه های برنامه:

پیشتر در لابه لای موسیقی ها، نیوشیدن برخی اهنگ های به شدت اکتیو و کوتاه مدت برایمان نوستالژیک ایجاد می کرد. نظیر:

1) اهنگ کارتون دوقلوهای افسانه ای( که قرار بود هر هفته داستان خودشون را برایمان تعریف کنند اما.... )

2) اهنگ انیمیشین عروس مرده

3) اهنگ های اون طرفی

اما الان بیشترسوای بحث افزایش مدت زمان ترانه ها و همچنین افزایش تعداد انها و به طبع ان حذف برخی از ایتم ها و یا کم کردن زمان ایتم ها ، از اکتیو بودن ان ها هم کاسته شده است.

پ.ن1 : به دلیل افزایش بیش از حد ترانه های طولانی مدت که بعضا زمان انها به بیش از 7 دقیقه هم می رسد، بنده خودم گاهی اوقات در حین شنیدن برنامه موج رادیوم رو چک می کنم تا مطمئن شم اشتباهی موج اهنگ های درخواست شده رو انتخاب نکرده باشم. جدی می گم !!

پ.ن2: به نظرم یکی از راه های بیدار نگه داشتن شنونده ان هم از نوع جوونش تاپاسی از شب، گذاشتن موسیقی های شاد... اکتیو و اپدیت شده است نه پخش اهنگی چون گل پامچال که حتی حوصله مادربزرگ من هم سر می رود چه رسد به ماها

ایتم های برنامه:

داستان شب: پیشتر شنیدن این بسته رادیویی باعث می شد تبحر و بذله گویی نویسنده اش را تحسین کنیم که چه طور به داستانهای تاریخ مصرف گذشته از زاویه ای دیگر نگاه می کند. اما الان بیشتر سوای تکراری پخش شدن این ایتم، دعا می کنم که من یکی نویسنده اش را چشم نزده باشم چرا که مدتهاست از شنیدنش، لبخندی در گوشه لبم نقش نمی بندد.

بابا جون... جون بابا جون: پیشترعلاوه بر ارتباط تنگاتنگ بین دیالوگها و موضوع برنامه، این پسر بچه کل کل بیشتری با بابا جونش داشت تا جایی که گاهی اوقات کار به کف گرگی می رسید البته از جانب پسر به نثار پدر. اما الان بیشتر خمیازه های این پدر بی حوصله زیاد تر شده است و دیگر خبری از واژگانی چون نسل سوم نیست.

پ.ن3: همیشه به این فکر می کردم اگر مادر خانواده برای لحظه ای بخواهد وارد بحث این پدر و پسر شود این ایتم چه حال و هوایی پیدا می کند.

با خدا بگو: پیشتر صدای گوینده متن فارسی ادعیه از تنوع بیشتری برخوردا بود و موسیقی زیر صدای گوینده هم هماهنگی بیشتری داشت. اما الان بیشتر صداها تکراری است.

پ.ن4: چه اشکالی دارد این ایتم ارامش بخش، گاهی هم با صدای خود گوینده های برنامه ظبط شود.

بزی: در تیتراژ فوق العاده این ایتم چنین جمله ای شنیده می شود ببینینم بزی این بار چی خورده.اما یه وقتایی نمی بینیم بزی ما چی خورده.

پ.ن5: یه لحظه تصور کنید. کل کل اقای صادقی با این بز بزرگوار که منوط به حضور هم زمان انهاست.ای جان... چه کیفی کنیم ماها.

اگر درست یادم باشد قبلا جای این بزی ایتم دیگری پخش می شد با حضور یک کتری در اشپزخانه که شاهد کل کل فردی با این کتری بودیم و در نهایت ان فرد برای اذیت کردن کتری می گفت بدون اب می ذارمت رو اجاق هااااا.فکر کن!!!!

پ.ن6: همیشه با شنیدن این ایتم یاد کارتون دیو و دلبر و ان اشپزخانه دوست داشتنی می افتادم.اگر هرزگاهی این ایتم مجدد پخش شود که چه بهتر

شعر بدون ترس یا :

پیشتر نام این ایتم هم راه کارهای جادویی بود با محتوای گوینده ای در جایی شبیه به سرداب که پیرامون موضوع برنامه راه کارهای عهد بوقی و بعضا من در اوردی و گاهی هم غیر قابل اجرا                                 ( می بخشید ظاهرا ادامه نوشته مشمول موریانه شده است.)اما الان بیشتر در این ایتم فقط فقط یک شعر خوانده می شود و الحق و الانصاف هم که چه خوب نامی برای این ایتم انتخاب شده است چرا که هیچ گونه حس ترسی القا نمی شود!!

و دیگه خبری از صدای ورق خوردن کاغذهای قدیمی... اعلام شماره صفحه های عجیب وغریب... فاصله موسیقی ترسناک مابین اعلام شماره صفحه تا ادامه صحبت گوینده نیست.

تیتراژ : استارت اشنایی من با روشنا از تیتراژ ایتم راه کارهای جادویی بود. شاید باور نکنید اما ان قدر ترسیده بودم که تا مرز خاموش کردن رادیو پیش رفتم. اما متاسفانه بماند که زمان پخش اهنگ هایش و افکتهای ترسناک موجود در این ایتم چه قبل از شروع شعر و چه بعد از ان  به شدت کم شده دیگه خبری هم از حس ترس و صداهای تولید شده از حنجره های گوینده ها نیست. دلم برای خنده های ترسناک تنگ شده.

حکایت: پیشتر شخصی علاوه بر خواندن داستان و یا شعر از کتب مختلف ادبی، ان ها را معنی هم می کرد و گاهی نیز نکات ریز ادبی و ارایه های ادبی را گوش زد می کرد. اما الان بیشتر جای خالی این بخش در دل برنامه احساس می شود.

پ.ن7: به شخصه کلی کیفور می شدم زمانی که وقت معنی کردن اشعار می رسید و می دیدم خیلی وقتها تونستم درست معنی کنم .به جای پخش اهنگ هایی چون گل پامچال چنین ایتمی باشد خیلی مفیدتر است.

اخبار تفریحی: چون تازه ورود است حرفی راجع به هش ندارم

شیفت شب: که به تاریخ پیوست و خیلی وقته خبری ازش نیست.

برنامه های مناسبتی : وبژه شهادت

به ظن من اگر درچنین مواقعی کسی برنامه را از دست بدهد ضرر نکرده. 10 دقیقه اهنگ بی کلام و اعصاب خرد کن... صحبتهای چند دقیقه ای گویندگان...( که البته این صحبتها شامل احادیث... روایات وهر چیز مرتبط با این مناسبت نمی شود) و تا اخر برنامه این روند ادامه دارد.

پ.ن8: حال که برنامه به صورت زنده اجرا می شود بهره بردن از کارشناس مذهبی در این ایام بهتر است.

ولابه لای متن، پیشنهاداتم رو دادم جز این که پخش پشت صحنه برنامه های تولیدی قبل نتیجه ای جز شاد کردن یه ملت نداره.

و از همین جا و البته فعلا همینطوری خشک و خالی تولد روشناییان را تبریم

می گم و با اینکه شاید لحنم کمی تند بوده باشه ولی بسی بسیار خرسندم

که از همون اوایل با این برنامه همراه بودم.

اگر باد و خورشید وفلک و کوه و ویروس و کابل برگردون و هزار و یک دلیل دیگه اجازه بده برای تولد روشنا می خوام کولاک کنم و همه دوستانی که اومدند مجدد دعوت هستند.

مکتوب شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 22:2 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

" دلتون تنگ نشده "

" راستشو بگید "

" می دونم مثل من هوس کردید "

 " اصلا هنوز اونها رو دارید یا ؟؟ "

من که دلم برای کوه هایی به شکل هفت و هشت ... خورشید با پرتوهای یکی در میان نارنجی و قرمز و خلاصه:

نقاشی کشیدن تنگ شده

مکتوب شده در جمعه 1388/06/27ساعت 5:5 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

ان چه بـه قـــضا و قـــدر فـایق اید : صـــــــــــبر است.

ادمــــی را صــــــــیغل می دهد : کــــــــــــــــار است.

کـــــــهنه اش بــــــهتر اســــــت :دوســــــــــت است.

از عــــــلم بــــــــهتر اســــــــت : تـــــــــــجربه است.

بــــرای مـــــــــرد نـــنگ اســــت : غـــــــــــصه است.

هر قـــدر دراز باشـــد کـــــوتاه است : عـــــــمر است.

پیش از مــــرگ ادمی را می کشد : ناامــیدی است.

زیــادش کـــــــــــم است : جــــوانــــــــــمردی است.

کـــــــــمش زیــــــــــاد اســـت : دشــــــــــمن است.

عزاداری ها مقبول حق تعالی

مکتوب شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 20:55 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

گــــویند در شــــب قـــدر رقـــم می خــــورد تـــقدیــر

بــــیاید دعـــا کـــنیم بـــرایـــشان تـــا نــــشده دیــــر

                                                    می خـواهــم ســال ایــنده این مــوقع از فــرط شــادی

                                                    کــسی گـــوید درگـــوشــم خـــوابی یـــا کـــه بـــیداری

بــگوید بــا اطــمینــان فــلسطــین و غــزه گــشت ازاد

خــواب نیست.. رویــا نیست... سر دهید اوازی شـاد

و اما چه شد که این شد:

امیدوارم در این شب ها فقط به فکر کسانی که جلوی چشممان هستند نباشیم و کمی هم به فکر همه باشیم.

به راستی جرمشان چیست؟؟

مکتوب شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 21:8 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

دلمان تنگ شده

برای خاکی که خوب می شناسیم

برای تقلبی که خوب می شناسیم

نان

نان خودمان

تعارف

تعارف خودمان

هوا

هوای صبحگاهی خیابانهای تنگ دیروز خودمان

خواهرم می نویسد: کارت های زیبا به مقصد نمی رسد.

اما امنیت نامه سفارشی هم غم انگیز است.

ما باید به خانه هایمان باز گردیم.

و چهر ه ای شاد را بر صفحه تلویزیون تماشا کنیم.

انها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد.

انها ما را به شنیدن مرثیه نرون برای رم دعوت خواهند کرد.

دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای جهانست.

اما خودش چای کلکته می نوشد.

ما خسته ایم باید به خانه هایمان باز گردیم.

زیر درخت خصومت همسایگان بنشینیم.

و فنجانهای اعتماد متقابل را دست به دست بگردانیم.

رام کردن بیگانگان.

جز با کمربند افرودیت میسر نیست.

زبان مادری را از یاد می بریم.

یکبار که غریبه ای مرا می کشت.

به اشکالات دستور زبانی برخوردیم.

باید برگردیم و جیره عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم.

سفر از یک قاره خون است به قاره دیگر.

هرج و مرج غریبی است.

یگانه وقار

درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است.

مردم درجاهای مه الود " ما پیروز خواهیمم شد" ناپدید می شوند.

برادران ما در سینا می میمیرند

قبری برای انان نیست.

باغستانهای دره نیل را اجاره داده اند.

در لهستان حق وتو به اشراف تعلق دارد.

در تایوان ادم را مثل سیب زمینی کنار هر خوراک می نشانند.

باید به برادرت که علیه تو توطئه می کند حق بدهی.

حق با اوست.

زندگی لعنتی اش را باید ادامه دهد.

حق با اوست.

چرا باید این چنین لرزان و ترسان باشیم.

ما که در محاصره مردان هستیم.

مردان پاسبان...مردان تاجر...مردان امنیت.

مردانی که در نیمه نامه هاشان بسته بنده شده اند.

مردانی که پرده ها را می اویزند.

مردانی که پشت پرده ها به کمین می نشینند.

مردانی که چنگال دراورده اند.

همه انها که یکبار با انگشتان خرد کودکیشان برای پرندگان لانه ساخته اند.

دلمان تنگ شده است.

برای خاکی که خوب می شناسیم.

برای تقلبی که خوب می شناسیم.

دلم برای گذشته.... کودکی ام.... و اه

 دلم تنگ شده است.

مکتوب شده در شنبه 1388/06/14ساعت 0:35 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

تا چند کشی نـــعره که قــانون خدا کو                گـــــوش شـــــنوا کو

ان کس که دهد گوش به عرض فقراکو                گـــــوش شـــــنوا کو

مــردم همگی مست و ملنگند به بازار               از دیـــن شده بـــیزار

انصاف و وفــا و صفت و شــرم و حیا کو               گـــــوش شـــــنوا کو

در عـلم و تـرقی هـمه افـاق عوض شد              اخــلاق عــوض شــد

مـا را به سـوی علم ویقین راهـنما کـو                گـــــوش شـــــنوا کو

پـرسید یـکی رحم و مـروت به کجا رفت               گــفتم بـه هــوا رفـت

مــرغی که برد کــاغذ مـا را به هـوا کـو                گـــــوش شـــــنوا کو

یـک نیـمه ایـران زمــعارف هــمه دورنــد               نـیمی شـل و کـورند

انــدر کـف کـوران ســتمدیده عصــا کــو                گـــــوش شــنوا کو ؟؟؟

گــــــــــــــــوش شـــــــــــــــنوا کــــــــــــــــــــو ؟؟؟؟

مکتوب شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 4:20 به قلم افسو نگر مر د ا د| |

اگـــر عمـــری به زنــدانخانه افـــتی                             و یــا چــون جــغد در ویــــرانه افــــتی

بـــه ســـوراخی پــناه اری زگــرگی                             بــه گیر خــرس در ان لانــــه افــــــتی

و یـــا کـــت بســته در دارالمـجانین                             بــه چـــنگ مــــردم دیــــوانه افــــتی

                                     از ان روحـــانیا خــــوشتر کــــــه بی وقـــــت

                    بـــــه گـــــــیر ادم پـــــــرچـــــــانه افـــــــــتی

و اما چه شد که این شد:

هیچ جز انکه بیاید به این شعر پایبند باشیم که:

                                      " کم گوی و گزیده گوی "

مکتوب شده در شنبه 1388/06/07ساعت 1:40 به قلم افسو نگر مر د ا د| |


Design By : Night Skin